روایتی از چگونگی انقلابی‌شدن ارتش
کد خبر: ۱۰۴۲۴۱۶
تاریخ انتشار: ۱۱ ارديبهشت ۱۴۰۱ - ۰۹:۳۸ 01 May 2022

به گزارش «تابناک البرز» «حاج علی کرمی» محقق و پژوهشگر دفاع مقدس از روزهای پیروزی انقلاب خاطرات فراوان و شنیدی دارد. او که در آن دوران سرباز بوده است طی اتفاقات عجیبی فرمانده پادگان ارتش می‌شود.

«حاج علی کرمی» محقق و پژوهشگر دفاع مقدس و از رزمندگانی است که خیلی از وقایع مهم دوران مبارزات انقلاب و در ادامه روزهای مهم دفاع مقدس را دیده و با بسیاری از گنجینه های دفاع مقدس به گفت‌و‌گو نشسته است. «تپه کرجی ها» و کتاب «روز نهم » و «طلایه داران مجنون» از جمله آثار این پژوهشگر دفاع مقدس است. او بیان شیرینی دارد و هر گوشه از کتاب دوران ابتدای انقلاب و دفاع مقدس را که بگشایید حاج علی گفتنی هایی دارد که در کمتر کتاب و مستندی می‌توانید بشنوید. با او در رابطه با گوشه ای از خاطرات خودش در دوران پیروزی انقلاب به گفت‌و‌گو نشستیم.

لطفا خودتان را معرفی کنید.

کرمی: «علی کرمی» پژوهشگر حوزه دفاع مقدس هستم  که از سال 1390،  در قالب تیمی  متشکل از من و آقای پارسا و سردار ادیبی و سردار اسلامی پژوهش های خود را شروع کردیم و در زمینه دفاع مقدس تحقیقات و پژوهش هایی انجام دادیم.  تاریخ شفاهی را جمع آوری کردیم و عمده تحقیقات ما در مورد  نقش رزمندگان کرجی و اعزامی های کرج در دفاع مقدس بود که ما حصل این پژوهش ها تدوین  و موجب تالیف  کتاب های به نام « تپه کرجی ها» و کتاب «روز نهم » و «طلایه داران مجنون» شد.

در دوران پیروزی انقلاب چند ساله بودید و چه فعالیت‌هایی داشتید؟

کرمی: 18 ساله بودم. یک سری فعالیت‌های انقلابی داشتیم. اعلامیه توزیع می‌کردیم. در راهپیمایی ها شرکت می‌کردیم. یک کلاس قرانی در میدان شهدا می‌رفتیم. در مسجد ولیعصر یک مربی قرآن و عربی داشتیم که الان اسمش را به خاطر ندارم. ایشان در یکی از جلسات از جمعی که در مسجد بودیم سوال کرد که چه کسانی خدمت سربازی رفته اند؟ گفتم من آماده به خدمت هستم و اقدامات اداری‌اش را انجام داده ام. هنوز انقلاب پیروز نشده بود. او به ما گفت حتما سربازی بروید و آموزش نظامی ببینید. فردا روز انقلاب که پیروز شد ما نیاز به نیروی مسلح آموزش دیده خواهد داشت. بروید و کارکردن با سلاح را یاد بگیرد.

همین موجب شد انگیزه در من ایجاد شود تا خدمت سربازی را انجام دهم و آموزش نظامی ببینم. در دوران آموزش در پادگان یک رادیوی کوچک داشتم که اخبار و تحولات کشور را پنهانی و دور از چشم بقیه از طریق رادیوهای خارجی فارسی زبان رصد می‌کردم. گاهی اطلاعیه هایی را هم از طریق انقلابیون به دستمان می رسید که در پاگان پخش می کردیم.

در پایان دوره آموزشی که زمان تقسیم یگان‌ها بود با رفقای انقلابی که آن‌ها هم با انگیزه دیدن آموزش نظامی به خدمت اعزام شده بودند قرار گذاشتیم که بعد از دوره آموزشی اگر به شهرستان‌ها اعزام شدیم از خدمت فرار کنیم و اگر تهران بودیم خدمت را ادامه دهیم تا شاید بتوانیم در موقعیت مناسبی برای نیروهای انقلابی سلاح و تجهیزات از پادگان فراهم کنیم. شایع شده بود که برخی سربازان فراری را در یکی از نقاط کشور دستگیر و اعدام کرده اند و سعی داشتند با ایجاد رعب و وحشت مانع از فرار جوانان از خدمت شوند.

من را به یک پادگان فرستادند که زیر مجموعه دانشگاه افسری بود و من از همان روزهای اول پادگان فعالیت‌های انقلابی و توزیع اعلامیه و کارهای دیگری را شروع کردم اما خیلی زود متوجه شدم که این پادگان اسلحه ندارد و حتی در تامین امنیت خودش هم مشکل دارد و با اسلحه های قدیمی و باتوم و چوب نگهبانی می‌دادیم.

یکبار یک راهپیمایی وسیعی انجام شد که چند برگ از اطلاعیه‌های امام به دستم رسید.. این اطلاعیه پیام امام  به ارتشی‌ها بود که هرچه زودتر پادگان‌ را تخلیه کنند. همان روز تصمیم گرفتم از پادگان فرار کنم. این چند برگ اطلاعیه را زیر تخت سربازان دیگر در آسایشگاه گذاشتم و فرار کردم.

ما یک رفیقی داشتیم که او هم اهل کرج بود و با هم به پادگان می‌آمدیم.  فردا که حضور و غیاب کرده بودند تنها من بودم که از پادگان فرار کرده بودم و مشخص شده بود که اعلامیه‌ها را من زیر تخت‌ها گذاشته ام. یک سرگردی بنام «وکیلی» مدیر دفتر فرمانده پادگان بود که امور اجرایی پادگان با او بود. سر صف در مراسم صبحگاه به این رفیق کرجی من گفته بود که برو درِ خانه فلانی و بگو  فردا اگر اینجا نباشد میاییم دستگیرش می‌کنیم و به همین درختی که اینجا در کنار میدان صبحگاه است آویزانش می‌کنیم ‌و اعدام می‌شود.

نصف شب بود که در خانه مان را زدند. همان رفیق پادگانم بود با چشمان گریان و چهره مضطرب. تا من را دید بغلم کرد و شدت گریه اش بیشتر شد و گفت علی فردا اگر نیایی اعدامت می‌کنند! من می‌خندیدم و او هی سعی می‌کرد من را متقاعد کند. گفتم برو به سرگرد بگو اگر دستش به من‌رسید که هرکاری گفته را انجام دهد ولی اگر من دستم به او برسد من هم می‌دانم با او چه کنم!  مادر و برادرم هم که در خانه آمده بودند تا ببینند موضوع چیست هرچه تلاش کردند به پادگان برگردم موفق نشدند.

تا اینکه دیگر در ماه های آخر تظاهرات مردم اوج گرفت و پدر آقا مهدی شرع پسند، حاج آقای آخوندی و بزرگان راهپیمایی بزرگ کرج را هدایت می‌کردند. بالاخره رسید آن روزی که حضرت امام (ره) آمدند و ما هم در مراسم استقبال بودیم و ایشان را از دور دیدیم.

بعد از پیروزی انقلاب آن سرگرد را هیچوقت ندیدید؟

کرمی: چرا دیدم. امام پیام دادند که به پادگان‌ها برگردید. من برگشتم به همان پادگان دیدم هیچکس نیست. پادگان هم در درگیری مبارزین در روزهای آخر به شدت تخریب شده بود و در واقع یک مخروبه متروکه شده بود. تنها یک  سرباز اهل بروجرد آنجا بود که چون پناهگاهی نداشت در یکی از اتاق های آسایشگاه زندگی می‌کرد! در پادگان را بستیم و شروع کردیم محوطه را قدری سروسامان دادن. فردای آن روز باز چند سرباز دیگر آمدند. آن ها را ساماندهی کردم و سعی کردیم خرابی‌ها را تعمیر کنیم.

این هویتی بود که امام (ره) به ما داده بود

پادگان که در واقع یک مرکز آموزش زبان بود و بعدها تغییر کاربری داده بود نیاز به نظافت و تعمیرات اساسی داشت. چند  روز بعد چند نفر از گروهبان‌های سابق پادگان آمدند اما خب فضا تغییر کرده بود. انقلاب پیروز شده بود و من هم به عنوان یک اعدامی در پادگان مطرح بودم. بنابراین من با 19 سال سن ناخواسته شده بودم مسؤول پادگان و هر کادری هم که به مجموعه اضافه می‌شد خود به خود تحت امر من عمل می‌کرد. چند روز دیگر افسران ارشد پادگان هم برگشتند. کلاس‌ها و سالن‌ها و دفتر و جاهای اداری را سروسامان دادیم.

یک گروهبان و یک نفر نیروی وظیفه را به عنوان دژبان دم در گذاشتم که هرکس خواست داخل پادگان بیاید باید اجازه بگیرد و مراسم میدان صبحگاه را راه انداختیم و نظم و انضباط دوباره در پادگان حاکم شد. دسته‌بندی هایی برای سربازان و کادر انجام داده بودیم و برای هر دسته ارشدی تعیین کرده بودیم. کار به جایی رسید که همه افسران ارشد اعم از سرهنگ و سرگرد مجدد برگشتند و همه را به کار گرفتیم. این هویتی بود که امام (ره) به ما داده بودند.

یکبار که مشغول نظافت محوطه بودیم دژبان آمد و گفت که سرگرد «وکیلی» آمده است. همان که برای من پیغام فرستاده بود! همه اعضای پادگان دست از کار کشیدند و منتظر بودند که من چه برخوردی می‌کنم و عکس العمل من چه خواهد بود. وکیلی آمد و من را بغل کرد و گفت آقای کرمی تو  سرباز خیلی خوبی بودی و از دیدن شما خوشحالم و ...

گفتن خیلی خوش آمدید. رو کردم به یکی از سرهنگ‌های پادگان و گفتن اسم ایشان را در دسته فلانی بنویس که از همین امروز مشغول به کار شوند. برایش سنگین بود که تا دیروز مسؤول اجرایی پادگان بود و امروز قرار بود همه در کنار هم در دسته سربازان محیط را نظافت کنیم. فضای پادگان عوض شده بود. همه همدیگر را برادر صدا می‌زدند. برادر سرگرد فلانی. برادر سرباز فلانی. در عین رعایت اصول نظامی همه برادرانه بهم کمک می‌کردند.

پادگان زیر مجموعه دانشگاه افسری بود. اما بعد از انقلاب آن ها از ما خبری نداشتند. یکی از سرهنگ ها را با تعدادی نیرو فرستادم به دانشگاه افسری که ما پادگان را مجدد فعال کرده ایم و بابت غذا و تامین نیازهای پادگان ما را پشتیبانی کنند. البته آن ها نمی دانستند فرمانده پادگان منم. فکر می‌کردند همان سرهنگ آزادی معروف فرمانده اصلی پادگان است.  

یک روز دژبان آمد و گفت «سرهنگ آزادی» آمده است. بیاید داخل؟ گفتم نه!  بگو منتظر باشند تا بیایم. ذهنیت بدی از «سرهنگ آزادی» داشتیم. خاطرات تلخی از آزار و اذیت سربازان از او شنیده بودیم. آدم بی انصافی بود.

من که گفتم نه، همه کادر یک جوری شدند. سعی کردند میانجیگری کنند. همین «سرگرد وکیلی» گفت اگر ممکن است اجازه دهید وارد شوند. ایشان بالاخره فرمانده پادگان بودند و آدم خوبی بودند و...

رفتم جلوی درب پادگان و تعدای از کادر پادگان هم دنبالم راه افتادند. جلوی نرده های در ایستادم و سرهنگ آزادی پشت در بود.

گفتم: بفرمایید. گفت: من سرهنگ آزادی هستم.

گفتم خیلی خوش آمدید. امرتان؟

گفت: میخوام بیایم داخل. من فرمانده اینجا هستم پسرجان.

گفتم: تشریف ببرید دانشگاه افسری. یک برگ معرفی‌نامه از آنجا برای من بیاورید من در خدمت شما هستم!

گفت: من فرمانده پادگان بودم. میفهمی چی میگویی؟   

گفتم: معرف حضور هستید جناب سرهنگ. عرض کردم نامه معرفی بیاوردی بعد در خدمت شما هستم.

بعدها هم خبردار شدیم که ایشان توده ای هم بوده و مشکلات سیاسی هم داشته و بازداشت شده است.

فرمانده دانشگاه افسری خشکش زد

یکبار پیام دادند که از فرماندهی دانشگاه افسری می‌خواهند برای بازدید از پادگان بیایند. همه چیز را آماده کردیم. فرمانده دانشگاه برای سان دیدن وارد پادگان شد. همه به خط در میدان قرار گرفتند و من هم با  لباس سربازی جلوی صف و جلوتر از کادر رسمی ایستادم. فرمانده که برای سان دیدن آمد یکی از سرهنگ‌های پادگان در کنارش حرکت می‌کرد و نیروها را معرفی می‌کرد و مسائل پادگان را توضیح می‌داد.

فرمانده جلوی صف که رسید من را با لباس سربازی دید که با یک ریش بلند و آثار کارهای نظافت و تعمیرات پادگان بر لباسم جلوی صف ایستاده ام. یک لحظه خشکش زد. پرسید ایشان کیست؟ چرا اینجا ایستاده؟ مگر ایشان ارشد پادگان است؟ سرهنگ هم خودش را گم کرد و گفت ایشان سرباز اینجاست! همه می‌خندیدند و فرمانده هم متوجه ماجرا نبود عصبانی شده بود.

سرهنگ پادگان ما زیر گوشش چیزی گفت که گل از گل فرمانده شکفت و یک سری سفارشات در مورد مدیریت بهینه پادگان کرد و رفت. البته شنیدیم که او هم توده ای بوده و بعدا از ارتش کنار گذاشته شد.

بعد هم نیروهای انقلابی به وفور وارد ارتش شدند و فضای ارتش انقلابی شد و نیروهایی هم که ما در داخل پادگان داشتیم خیلی هاشان نیروهای خوبی بودند و مشکلی برای ادامه خدمت نداشتند و در ارتش ماندند و بعد از انقلاب هم خدمات بسیاری کردند.

قبل از اینکه خدمت من تمام شود امام (ره) فرمان تشکیل سپاه را داد و از همانجا من وارد سپاه شدم. بعدها در دوران دفاع مقدس و در جبهه‌ها هر وقت نیاز به تجهیزاتی داشتیم یا جزواتی برای آموزش رزمنده های بسیجی نیاز بود من به همان پادگان ارتش مراجعه می‌کردم. نیروهایی که در پادگان بودند و فرماندهان جدیدی که آمده بودند من را می‌شناختند و بسیار به من لطف داشتند. بارها از کمک آن‌ها برای کار جبهه ها استفاده کردم و تا سال‌ها که آن نیروها هنوز در پادگان خدمت می‌کردند کمک حال ما بودند.

اشتراک گذاری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
وبگردی
آخرین اخبار