کد خبر: ۶۸۲۵۸۲
تاریخ انتشار: ۳۰ آبان ۱۳۹۷ - ۱۲:۴۴ 21 November 2018

به گزارش «تابناک البرز»؛ انقلاب که آمد همه چيز مان را عوض کرد زندگي مان را اسلامي کرد بيرون و درونمان را يک رنگ و يک جور کرد انقلاب اسلامي که آمد پلشتي هاي دور و برمان را با خود برد عزيزاني هم گلچين شدند و رفتند.

انقلاب، ما را با واژه شهادت آشنا کرد، شهادت صفت مردان بزرگ خدا بود که انقلاب آن را به ميان افراد عادي جامعه آورد، جهاد واژه دور از دسترس نبود و ديگر در طرفه العيني مي توانستي اين واجب الهي را انجام دهي، انقلاب که آمد شهادت را در بعضي خانواده ها ارثي کرد يک برادر در دفاع مقدس به شهادت رسيد برادر ديگري آن رسم و ميراث را در مدافع حرم نقش زد.

شايد بتوان گفت بعضي از خانواده ها در اين موهبت، نورچشمي خداوند هستند و خداوند آنها را برگزيده است. خانواده ايزد يار از جمله خانواده هاي مذهبي محله حاجي آباد کرج هستند که از قديم الايام با مسجد و منبر حشر و نشر داشته اند بچه هاي اين خانواده در مسجد و مکتب و قرآن نشو و نما نموده اند. در اين راستا به پاي صحبت هاي مجيد ايزديار برادر شهيد دفاع مقدس داوود ايزديار و شهيد مدافع حرم رضا ايزديار مي نشينيم.
روز 22 اسفند روز شهدا و تکريم از خانواده شهدا نام گرفته شهيد داوود هم در اين روز به شهادت رسيده اند سخن را از اينجا شروع کنيم از شهيد داوود ايزديار براي خوانندگان تعريف نماييد.
به نام خدا و با عرض سلام خدمت خوانندگان و امت شهيد پرور استان البرز و شهر کرج شهيد داوود ايزديار متولد سال 1341 بود و زماني که به شهادت رسيدند حدود 22 سال سن داشتند . 
شما از شهيد داوود بزرگتر هستيد؟
من از داوود 2 سال بزرگتر بودم و زماني که دانش آموز بود در مدرسه با هم مشترک بوديم .
با هم به مدرسه مي رفتيد؟
بله منتها من دو کلاس بالاتر بودم .
روحيات شهيد داوود در آن زمان چگونه بود؟
دوران کودکي دوران شلوغ و پر سر و صدايي است بچه ها به دنبال شيطنت و بازي گوشي هستند ولي داوود در همان ايام هم خيلي شلوغ نبود و کودک آرامي بود .
فضايي که شخصيت شما و برادرانتان از جمله شهيد داوود ايزديار در آن رشد کردند تشريح نماييد؟
فضايي که خانواده ما در آن قرار داشت يک فضاي مذهبي و ديني بود . پدر بزرگم خادم مسجد بود که بعد از فوت وي پدرم خادم مسجد شد.

زماني که ما 3 يا 4 سالمان بود و پدر بزرگم خادم مسجد بود وقتي که به مسجد مي رفتيم وي با شکلات و شيريني از ما استقبال مي کرد به عبارتي مسجد محل بازي هاي کودکانه ما بود و با محبتي که از پدر بزرگ مان ديديم عاشق مسجد شديم .

از سوي ديگر مادرم معلم قرآن خانم هاي محله بود و بعد از پايان کلاس ها به ما عم جزء ياد مي داد علاوه بر اين ملايي حدود 50 سال پيش در محله ما حضور داشت که اهالي او را ملا وهب صدا مي زدند ما را براي آموزش قرآن پيش وي  فرستادند .

بعد از تعطيلي کلاس هاي ملا وهب ما در کلاس هاي آموزشي رضاقلي تاج ديني که در ايام دفاع مقدس به شهادت رسيدند شرکت مي کرديم. به عبارتي فضاي تربيتي که در آن رشد پيدا کرديم چنين فضايي بود.
در ايام انقلاب شهيد داوود ايزديار چند ساله  بودند؟
در آن سال ها داوود حدود 16 سال داشت.
در فعاليت هاي انقلابي مشارکت داشتند؟
با توجه به فضاي تربيتي قطعا حضور داشتيم .
خاطره اي از آن زمان داريد؟
 يک روز با هم تظاهرات رفته بوديم؛ همان روزي که مجسمه شاه را از ميدان کرج پايين کشيده بودند، ما هم در آن تظاهرات شرکت داشتيم بعد از پايان تظاهرات حدود ساعت 2 بعد از ظهر در حال برگشت به منزل بوديم وقتي رسيديم ديديم مادرمان دم در منزل منتظر ما ايستاده و در حال گريه کردن است در همان حال يکي از خانم هاي همسايه که طرفدار حکومت شاه بود کنار مادرم ايستاده بود و با ديدن ما شروع به شماتت کرد و گفت چرا اجازه مي دهي که بچه هايت به راهپيمايي و تظاهرات بروند. خاطره ديگيري دارم که ذکر آن خالي از لطف نيست
در همان ايام ما مستاجري داشتيم که افسر شهرباني و معاون کلانتري کسري بود، فروغي نيا نام داشت ما وي را فروغي صدا مي زديم يک روز من را خواست رفتم کلانتري به من گفت:  تو و داوود تحت تعقيب هستيد. پرسيدم چرا؟ در پاسخ گفت: تيمسار تهراني دستور جلب شما را صادر کرده است -  آن زمان  تيمسار تهراني فرماندار نظامي کرج شده بود و آدم دايم الخمري بود- فروغي به من گفت:  خبرچين هاي ساواک که در محله شما هم حضور دارند خبر داده اند که شما انقلابي هستيد و تيمسار تهراني دستور بازداشت شما را صادر کرده،  به نظرم مدتي از کرج خارج و پنهان شويد. ما هم براي اينکه گرفتار نشويم به روستاهاي جاده چالوس رفتيم بعد از مدتي خبر دادند که آب ها از آسياب افتاده و برگرديد من سراغ فروغي رفتم و از او پرسيدم چه خبر شد؟ دست از سرمان کشيدند؟ گفت : يک روز تيمسار تهراني حالت مستي زيادي داشته با توپ و تشر به من گفته چي کار کردي اين هايي را که گفته بودم دستگير کردي ؟ من هم به تيمسار گفتم: قربان  اين بچه ها از بچه هاي شاه دوست و جانفداي شاه هستند و به دليل اختلاف همسايگي اين حرف را به آنها بسته اند، تيمسار هم با شنيدن اين دليل از دستور قبلي منصرف شد و من حکم جلب شما را پاره کردم  و اين جوري ما از خطر دستگيري و تحت تعقيب بودن نجات پيدا کرديم. 
چند نفر از دوستان آن زمانتان را نام ببريد؟
شهيد سلمان ايزديار، شهيد حجت کشاورز، شهيد علي زنگنه از جمله دوستاني بودند که با هم به تظاهرات و راهپيمايي مي رفتيم. 
خاطره ديگري براي خوانندگان نقل نماييد؟
يک شب خبر دادند که ساواکي ها مي خواهند بيمارستان شير و خورشيد آن زمان و مدني فعلي را آتش بزنند من و داوود به اتفاق دوستان ديگرمان چند شب پشت سر هم به بيمارستان جهت نگهباني و حفاظت رفتيم . اين ايام مصادف شده بود با روزهاي 21 و 22 بهمن که رژيم نفس هاي آخر را مي کشيد.
بعد از پيروزي انقلاب چه کرديد؟
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به کلاس درس برگشتيم.
روزهاي بين پيروزي انقلاب اسلامي تا شروع دفاع مقدس شهيد داوود ايزديار و شما چه فعاليت هايي داشتيد؟
  در فاصله بين انقلاب و شروع جنگ هنوز بسيج و نيروهاي مردمي شکل نگرفته بود، در همان روزها شروع به تاسيس کتابخانه کرديم در واقع دفتر آبرساني محله را با جنگ و دعوا تبديل به کتابخانه کرديم عده اي که هنوز طرفدار رژيم بودند با اين فعاليت هاي ما مخالفت مي کردند با اين حال کتابخانه را تاسيس کرديم که يکي از اعضاء هيات امناء کتابخانه شهيد داوود ايزديار بود . قبل از تاسيس کتابخانه در مسجد فيلم هاي انقلابي توزيع و پخش مي کرديم . 
اقدامات شما چه نتايجي در بر داشت؟
نتيجه فعاليت فرهنگي ما در مسجد باعث شد تا بچه هاي زيادي جذب و جلب کتابخانه شوند داوود داراي سجاياي اخلاقي بالايي بود به نحوي که شخصيتش جاذبه بالايي داشت. بعد از شهادت شهيد محمد نصيري که اولين فرمانده  پايگاه بسيج ما بود داوود به دليل همين ويژگي ها به عنوان فرمانده پايگاه بسيج محله مان انتخاب شد . تعدادي از بچه ها خود را براي فرماندهي نامزد کردند که داوود به دليل محبوبيت زيادي که داشت بيشترين راي را به دست آورد. 
تا اينکه بسيج شکل گرفت و بعد از آن هم عراق به ايران حمله کرد.
بله . در فاصله اين روزها که منتهي به سال 59 و تاسيس بسيج ختم شد محل و دفتر کتابخانه را به دفتر بسيج تغيير و تبديل نموديم. بعد از اينکه داوود به فرماندهي بسيج انتخاب شد برنامه هاي متنوعي تدوين نمود از جمله اينکه براي تمامي اعضاء بسيج برنامه کوه پيمايي هفتگي شکل داد.
من و تعداي ديگر به داوود مي گفتيم که وقتي براي کوه پيمايي مي رويم بايد با خود صبحانه اي، خوردني يا تنقلات ببريم که با اين پيشنهاد داوود ، زماني که بچه ها را کوه مي برد يک جيره اندکي براي صبحانه در نظر گرفت .
مسير کوه پيمايي شما کدام مسير بود؟
سمت سياهکلان و محمود آباد جايي داشتيم به نام سه درخت يک چشمه اي بود که خشک شد. 
شروع جنگ چه کرديد؟
زماني که جنگ شروع شد ما همگي براي حضور در جبهه اعلام آمادگي کرديم من به عضويت سپاه درآمدم و مي خواستم از طريق سپاه اعزام شوم و داوود هم از طريق بسيج اقدام کرد.
حوالي سال هاي 60 بود که براي جبهه ثبت نام نموديم من که پاسدار شده بودم شدم و او هم بسيجي بود هر دو براي آموزش به پادگان امام حسين (ع) تهران که اکنون به دانشگاه امام حسين (ع) تبديل شده رفتيم ولي گروهان هاي ما جدا از هم بود آموزش هايي که دادند حدود سه ماه طول کشيد. در آن زمان براي اعزام 13 نفر از بچه محل هاي ما براي جبهه اعزام شدند.
با هم به جبهه اعزام شديد؟  
آموزش که پايان يافت همگي را براي اعزام جمع وسوار اتوبوس کردند، اينجا من و داوود از هم جدا شديم اتوبوسي که داوود بر آن سوار بود حرکت نمود ولي ما که جزء پاسدارها بوديم براي آموزش بيشتر نگه داشتند.
بعد از آن چه شد؟
زمان حمله بيت المقدس و آزاد سازي خرمشهر بود و من در حال آموزش ديدن بودم که دو هفته يک روز مرخصي مي دادند در حال رفتن به خانه بودم پنج شنبه بعد از ظهر بود که يکي از بچه محل ها به محض ديدن من گفت سريع به خانه برو تعجب کردم 
پرسيدم چي شده؟  گفت:  برو،  هيچي نگو. 
من هم که کنجکاو شده بودم به سرعت خودم را به منزل رساندم ديدم داوود در رختخواب خوابيده ،پرسيدم  چه اتفاقي افتاده؟  داوود گفت:  به مامان هيچي نگو ، ترکش خوردم ولي به مامان چيزي نگفته ام.  
ترکشي به اندازه نخود به استخوان پايش خورده بود و گير کرده بود رفت بيمارستان مدني و گفت پليسه در پايم فرو رفته و با هزينه اي که پرداخت نمود مورد عمل جراحي قرار گرفت.
بعد از اينکه دوران نقاهت را طي کرد به صورت افتخاري کارمند بنياد شهيد شد که مسوولان آن وقت بنياد گفتند که شما به طور رسمي عضو بنياد شهيد شده ايد.

تير ماه سال 61 براي دومين بار به جبهه اعزام شديم عمليات رمضان بود که دوباره ديدم از جبهه برگشته و خوابيده پرسيدم چي شده ؟  يک ترکش به کمرش اصابت کرده بود و به يکي از عصب هايي که در آن نطقه از بدنش  گير کرده بود اگر تکان مي خورد درد زيادي بر بدنش مستولي مي شد .

اون موقع يک وري راه مي رفت وقتي مادرمان وضعيتش را ديد متوجه شد که مورد اصابت ترکش قرار گرفته است. قبل از اينکه بيايد کرج براي مداوا به بيمارستان اهواز رفته بود وقتي وضعيتش را مي بينند چون مجروح زياد بوده و داوود مي توانست راه برود  راهکارهاي درماني مي دهند و بعد از آن مرخصش مي کنند و او هم سوار قطار مي شود تا به کرج بيايد وقتي که به قم مي رسد چون هواي زيارت حضرت معصومه سلام الله عليها را مي کند از قطار پياده مي شود و براي زيارت به حرم مي رود بعد از زيارت براي ناهار در حالي که از شدت ضعف از حال دارد مي رود براي ناهار نان و ماست سفارش مي دهد. آن فرد وقتي متوجه مي شود که داوود مجروح شده مي گويد نان و ماست فداي يک تار مويت شما که براي دفاع از مملکت جان مي دهيد اين لقمه ناچيز قابل شما را ندارد و خيلي به داوود محبت مي کند . 
وقتي که به کرج آمد براي عمل به بيمارستان رفتيم پزشکان معاينه کردند گفتند چون ترکش نزديک رگهاي عصبي حساس است اگر دست بزنيم ممکن است فلج شويد حدود 10 الي 15 روز تحمل کنيد خود به خود از درد شما کاسته مي شود. 
اين روند تا اواسط سال 62  ادامه داشت که دوباره با هم به جبهه رفتيم، گردان هايمان متفاوت بود، داوود به گردان شهادت رفت دليلش را جويا شدم گفت: عمليات براي اين گردان بيشتر است.
 عمليات خيبر انجام شد عمليات بعدي بدر بود.مدتي جبهه بودم دلتنگ شده بودم و مي خواستم برگردم. رفتم سراغ داوود، گفتم داداش من مي خواهم به کرج برگردم، تو مي آيي؟ جواب منفي به من داد.

گفتم:  چرا نمي آيي؟ گفت:  کار دارم.- تاريخ دقيق اين اتفاقات را به ياد نمي آرم ولي هوا خيلي گرم بود-. با هم از دو کوهه به سمت راه آهن رفتيم در آنجا يک خربزه خريديم که خيلي شيرين بود همان لحظه داوود به من گفت بخور که خيلي با صفا است- ممکن است اين لحظه ها و کنار هم بودن ها ديگه تکرار نشه- . روز قبل از آن اينکه راه بيفتم براي ديدن داوود رفتم. اين جوري شد که ديدمش رفتم محل استقرارشون ديدم خيلي شلوغ بود شور و حالي بر رزمندگان حاکم بود عده اي مي خنديدند بعضي ها وصيت نامه مي نوشتند گفتم چه خبره که اين کارها مي کنند گفت : فکر کنم عمليات باشد يا گفت : گويا پي برده بودند که قرار است عملياتي انجام شود همه خوشحال بودند .
من به کرج آمدم، تا اسفند سال 63 بود من محل کارم سپاه بودم که تاريخ 24 يا 25 اسفند سال 63 بود همکاران من را صدا کردند وقتي رسيدم همه ناراحت بودند، گفتم چرا همه اين جوري قيافه ناراحت به خود گرفتيد که به من گفتند: داوود به شهادت رسيده است.
رفتم پيکر داوود را ديدم بچه ها گفتند برويم به خانواده و پدرتان اطلاع دهيم، گفتم برويم ولي من چيزي نمي گويم . به اتفاق فرمانده پايگاه بسيج و يک پدر شهيد به منزل مان رفتيم وقتي رسيديم تقريبا ساعت 7 صبح بود زنگ زديم همين که پدرم از منزل خارج شد پدر شهيدي که همراه ما بود پدرم را در آغوش کشيد و بوسيد و تبريک گفت. پدرم گفت:  پسر شما شهيد شده است چرا به من تبريک مي گويي!!! آن  فرد گفت: داوود شما هم پيش رمضان ما رفته پدرم گفت: داوود ما هم شهيد شده؟  وقتي اين را گفت سه بار گفت:  خدايا صدهزار مرتبه شکر که پسر من هم به شهادت رسيده است. با شنيدن اين حرف ها ما يخ کرديم گفت: خدا داده است و خدا هم پس گرفته است بر روي زمين نشست و گفت خدا را شکر که سالم داد و سالم پس گرفت. بعد از آن پدرم به جمعي که براي دادن خبر شهادت رفته بودند گفت برويم، فرمانده پايگاه بسيج گفت کجا برويم؟ پدرم گفت: برويم مهياي تشييع جنازه شويم، فرمانده پايگاه گفت : نزديک عيد هستيم اجازه دهيد بعد از ايام عيد مراسم را برگزار کنيم، پدرم در پاسخ گفت:  عيد من الان است که پسرم به شهادت رسيده و من پدر شهيد محسوب مي شوم پيش امام حسين (ع) روسفيد شدم. هر چه اصرار کردند پدرم قبول نکرد و در اولين فرصت پيکر را در 26 اسفند شهيد داوود ايزديار را تشييع کرديم. حدود دو سه روز مانده بود به عيد که مراسم ختم هم گرفتيم.
نحوه شهادتش را تشريح نماييد؟
صدرالله زماني از رزمندگان اشتهارد، فرمانده گردان داوود بود، تعريف مي کرد در قسمت هور جزيره مجنون به خط زديم در حين عمليات دست داوود ترکش مي خورد و مي شکند با چفيه دستش را مي بندد به او گفتم به عقب برگرد داوود گفت: چيزي نشده دستم اندک خراشي برداشته اين دستم سالم هست و مي توانم ادامه دهم . در واقع با تاسي از حضرت عباس(ع) به راهش  ادامه داد. در حين انجام عمليات هواپيماهاي عراقي شروع به حمله شيميايي مي کنند راکت حامل مواد شيميايي کنار داوود زمين مي خورد و عمل مي کند و تمام مواد شيميايي بر روي داوود مي نشيد و به داوود فرصت فرار نمي دهد و در جا وي به شهادت مي رسد.

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار